تبليغاتX
ترانه های ناتموم
چشم من بيا منو ياري بكن
گونه هام خشكيده شد كاري بكن
غير گريه مگه كاري ميشه كرد
كاري از ما نمياد زاري بكن
اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
هر چي دريا رو زمين داره خدا
با تموم ابرهاي آسمونا
كاشكي ميداد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گريه كنن
اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
قصه گذشته هاي خوب من
خيلي زود مثل يك خواب تموم شدن
حالا بايد سر رو زانوم بزارم
تا قيامت اشك حسرت ببارم
دل هيشكي مثل من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا كه گريه دواي دردمه
چرا چشمام اشكش رو كم مياره
خورشيد روشن ما رو دزديدن
زير اون ابرهاي سنگين كشيدن
همه جا رنگ سياه ماتمه
فرصت موندنمون خيلي كمه
اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
سرنوشت چشاش كوره نميبينه
زخم خنجرش ميمونه تو سينه
لب بسته سينه غرق به خون
قصه موندن آدم همينه
اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
(...)


+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط سالار  | 

روزگاری پادشاه ثروتمند بود که چهار همسر داشت.اوهمسر چهارم خود را بسیار
دوست میداشت و او را با گرانبهاترین جامه ها می آراست و با لذیذترین
غذاها از او پذیرائی میکرداین همسر ازهر چیزی بهترین را داشت.

پادشاه همچنین همسر سوم خود را بسیار دوست میداشت و او را کنار خود قرار
میداد اما همیشه از این بیم داشت که مبادا این همسر او را به خاطر دیگری
ترک نمائد.

پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و همیشه با پادشاه
مهربان و صبور و شکیبا بود هر گاه پادشاه با مشکلی روبرو میشد به او
متوسل میشد تا آنرا مرتفع نمائد .

همسر اول پادشاه شریک بسیار وفاداری بود و در حفظ و نگهداری تاج و تخت
شاه بسیار مشارکت میکرد.اما پادشاه این همسر را دوست نمی داشت وبرعکس این
همسر شاه را عمیقا؛ دوست داشت ولی شاه به سختی به او توجه میکرد.

روزی از این روزها شاه بیمار شد و دانست که فاصله زیادی با مرگ ندارد.

سراغ از همسر چهارم خود که خیلی مورد توجه او بود رفت گفت من تو را بسیار
دوست داشتم بهترین جامه ها را بر تن تو پوشانده ام و بیشترین مراقبتها را
از تو بعمل آورده ام اکنون که من دارم میمیرم آیا تو مرا همراهی خواهی
کرد ؟
گفت:بهیچ وجه !! و بدون کلامی از آنجا دور شد این جواب همانند شمشیر تیزی
بود که بر قلب پادشاه وارد شد.

پادشاه غمگین و ناراحت از همسر سوم خود پرسید من در تمام عمرم تو را دوست
داشته ام هم اکنون رو به احتضارم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد و با من
خواهی آمد ؟
گفت نه هرگز !! زندگی بسیار زیباست اگر تو بمیری من مجددا ازدواج خواهم
کرد و از زندگی لذت میبرم !

پادشاه نا امید سراغ همسر دوم خود رفت و از او پرسید من همیشه درمشکلاتم
از توکمک جسته ام و تو مرا یاری کردی من در حال مردنم آیا تو با من خواهی
بود ؟
گفت نه متاءسفم من در این مورد نمیتوانم کمکی انجام دهم من در بهترین
حالت فقط میتوانم تو را داخل قبرت بگذارم ! این پاسخ مانند صدای غرش رعد
و برقی بود که پادشاه را دگرگون کرد !

در این هنگام صدائی او را بطرف خود خواند و گفت من با تو خواهم بود تو را
همراهی خواهم کرد !
هر کجا که تو قصد رفتن نمائی!
شاه نگاهی انداخت همسر اول خود را دید ! او از سوء تغذیه لاغر و رنجور
شده بود شاه با صدائی بسیار اندوهناک و شرمساری گفت :
من در زمانی که فرصت داشتم باید بیشتر از تو مراقبت بعمل می‌آوردم من در
حق تو قصور کردم ...

در حقیقت همه ما دارای چهار همسر یعنی همفکر در زندگی خود هستیم  همسر
چهارم :همان جسم ماست مهم نیست که چه میزان سعی و تلاش برای فربه شدن و
آراستگی آن کردیم وقتی ما بمیریم او ما را ترک خواهد کرد .

همسر سوم : دارائیها موقعیت و سرمایه ماست زمانی که ما بمیریم آنها نصیب
دیگران میشوند .
همسر دوم :خانواده و دوستانمان هستند مهم نیست که چقدر با ما بوده اند
حداکثر جائی که میتوانند باما بمانند همراهی تا مزاز ماست .

همسر اول : روح ماست که اغلب در هیاهوی دست یافتن به ثروت و قدرت و لذایذ
فراموش میشود . در حالیکه روح ما تنها چیزی است که هر جا برویم ما را
همراهی میکند .

پس از آن مراقبت کن او را تقویت کن و به او رسیدگی کن که این بزرگترین
هدیه هستی برای توست.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 9:7 قبل از ظهر  توسط سالار  | 

پسر آرام سرش را پائین انداخت، طوری که موهای بلندش ریخته شد روی صورتش. همان‌طور که لبخند ملایمی روی لبانش نقش می‌بست گفت: "من واقعا تو رو دوست دارم . . . عاشقت شدم!" دستان دختر یخ کرد. سرش داغ شد. چیزی از درون قلبش رها شد و مسیر گلویش را طی کرد تا رسید پشت چشمانش. چشمانش را پائین انداخت و تا می‌توانست آنها را باز نگه داشت. اگر پلک می‌زد آن‌وقت قطرات اشکی که در چشمانش جمع شده بود روی گونه‌هایش می‌ریخت. دستانش را بالا آورد تا روسریش را صاف کند، با این کار می‌توانست چشمانش را پشت دستانش مخفی کند. تپش قلبش چند براربر شده بود. سعی کرد با بینی‌اش نفس بکشد تا یک وقت نفس‌های ناموزونش باعث خجالتش نشود . . . وقتی توانست به اوضاع درونی‌اش مسلط شود، چشمانش را به سمت صورت پسر چرخاند و لبخند ملایمی تحویلش داد . . .

 . . . پسر از پارک خارج شد و دوان دوان عرض خیابان را طی کرد. برای دوستش که روبروی کتاب‌فروشی ایستاده بود و کتاب‌ها را تماشا می‌کرد دست تکان داد. چند ثانیه‌ای طول کشید تا دوستش به او برسد:

- چی شد؟

پسر آرام سرش را پائین انداخت، طوری که موهای بلندش ریخته شد روی صورتش. همان‌طور که لبخند ملایمی روی لبانش نقش می‌بست گفت:

- هیکل میکلش که بد نیست . . . کلا چیز خوبیه . . . فکر کنم تونستم مخشو بزنم.  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط سالار  | 

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید  ...

                                             قفسم برده به باغی و دلم شاد کند ... 

چه مغرورانه اشك ريختيم چه مغرورانه سكوت كرديم چه مغرورانه التماس كرديم چه مغرورانه از هم گريختيم غرور هديه شيطان بود و عشق هديه خداوند هديه شيطان را به هم تقديم كرديم هديه خداوند را از هم پنهان كرديم...

 در این شهر صدای پای مردمی است که همچنان که تورا می بوسند طناب دار تورا می بافند (مردمی که صادقانه دروغ میگویند)

براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست. لازم نيست آن را در قلبش فرو کني
يا گلويش را با آن بشکافي. پرهايش را بزن... خاطره پريدن با او کاري مي کند که
خودش را به اعماق دره ها پرت کند ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط سالار  | 



Chat

ba Khoda
گفتم: چقدر احساس تنهایی میكنم
گفتی: فانی قریب
    
.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش میشد بهت نزدیك شم
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
    
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتم: این هم توفیق میخواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
    
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
   
  .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار میتونم بكنم؟      
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
    
.:: مگه نمیدونید خداست كه توبه رو از بندههاش قبول میكنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
    
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟  
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
    
.:: خدا همهی گناهها رو میبخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
    
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میكنه؛ عاشق میشم!  ...  توبه میكنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
    
.:: خدا هم توبهكنندهها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك     
گفتی: الیس الله بكاف عبده
    
.:: خدا برای بندهاش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار میتونم بكنم؟
گفتی:
یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشتههاش بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از تاریكیها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.
با خودم گفتم: خدا... خالق هستی... با فرشتههاش... به ما درود بفرستن تا آدم بشیم؟! ... ... ...
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 4:39 بعد از ظهر  توسط سالار  | 

شب را دوست دارم! چون ديگر رهگذري از كوچه پس كو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر گرداني مرا ببيند . چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشك هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند شب را دوست دارم : چرا كه اولين بار تو را در شب يافتم از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط سالار  |